تله موش

همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :«توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است.

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی بایدمواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ،

تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

 

موش که ازحیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ،

سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» اواین را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد.


سرانجام ، موش ناامیداز همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

 

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید .
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ،ببیند.او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ،
بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراًبه بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت،

هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار وقطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت وحال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.

افراد زیادی درمراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند


نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
علی.م.

سلام. ایئل خیلی قشنگ بود. مخصوصا نتیجه اخلاقیش. من که خیلی خوشم اومد. مرسی [لبخند]

شاهین

واقعا داستان زیبایی بود کار خودتونه؟؟؟؟ به وبلاگ ما هم یه سری بزن آپ کردم

محمد رضا

عجب داستان حکیمانه ای .. خیلی جالب بود .. به حکمتش بیاندیشیم.

فرهاد-ترنم

سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی داری ممنون که اومدی و ابراز لطف کردی اهل تبادل لینک نیستم وبلاگم دفتر یادگاریمه حتی اگه کسی نخونتش موفق باشید فــــــــــــــــــــــــــــــــــرهاد

♥من او ندارم♥

نظر قبلی برای شما نبود ! ممنون که منو می خونی مینای عزیز شاد باشی و کم غم

مجید

سلام. خیلی قشنگ بود. چه خوبه که یاد بگیریم از کنار هر مشکلی بی تفاوت رد نشیم. حتی اگر مشکل ربطی به ما نداشته باشه.